وقتی از پشت تلفن باش حرف میزدم تنها چیزی که میشنید گریه بود...
خیلی خجالت کشیدم...
تا حالا انقدر احساس ضعف نکرده بودم...
دلم میخواست هرگز پام رو به این دنیا نمیذاشتم...
حتی اون احمق هم فهمیده بود که هوا خیلی پسه...
این ساعت دیگه چیه...؟
یادم افتاد...
احمق باخودش ساعت آورده...
کاش میشکست...
خدایا... باورم نمیشه...
انقدر گریه کردم که جون خودش رو قسم داد...
وای
وای
وای
خدا ...خدایا...خداجون... .
التماس میکنم ...
لعنتی بازم یادش افتادم...
بروبیرون...
تمومش کن ...
باز این دختره پیداش شد...
باز... باز... باز...
حالم بده... بد ... بد ...
خدای من ...
اینها چه قدر فاصله دارند تا رفیق.