تبليغاتX
حرفهای من برای تو...
 خدای من...

وقتی از پشت تلفن باش حرف میزدم تنها چیزی که میشنید گریه بود...

خیلی خجالت کشیدم...

تا حالا انقدر احساس ضعف نکرده بودم...

دلم میخواست هرگز پام رو به این دنیا نمیذاشتم...

حتی اون احمق هم فهمیده بود که هوا خیلی پسه...

این ساعت دیگه چیه...؟

یادم افتاد...

احمق باخودش ساعت آورده...

کاش میشکست...

خدایا... باورم نمیشه...

انقدر گریه کردم که جون خودش رو قسم داد...

وای

وای

وای

خدا ...خدایا...خداجون... .

التماس میکنم ...

لعنتی بازم یادش افتادم...

بروبیرون...

تمومش کن ...

باز این دختره پیداش شد...

باز... باز... باز...

حالم بده... بد ... بد ...

خدای من ...

اینها چه قدر فاصله دارند تا رفیق.

|+|  |
 خفه شو...

میخوام بنویسم

از چی ...

بازم یادش افتادم

سرم گیچ میره

اینم دایم حرف میزنه

هفتصد دلار ...

یاد قراردادهام می افتم ...

صدای کیبورد...

ساکت شده دیگه چیزی نمیگه

مثل اینکه فهمیده حالم خوب نیست اینجا چه قدر تاریکه...

باز شروع کرد...

برگردیم عقب

بیست و شش هزار دلار ...

خفه شو...

خفه شو...

اینجا هر ایینه منصور بر دار میرود...

|+|  |
 خدایا...
 

از کثافتای اطرافم خسته شدم...

همه جارو ... گرفته...

کاش میتونستم جای نقطه ها رو پر کنم...

خدایا من هم وجود دارم...

همین.

|+|  |
 چیزی جز خفقان نیست...

پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ای از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت

...

|+|  |
 
 
بالا