دیشب وقتی بم گفت فردا میتونیم همدیگرو ببینیم انگار که دنیا رو بم دادن...
بعد از اون ماجرا واسه دیدنش لحظه شماری میکردم...
...
...
با اینکه گفته بود ساعت ۱۰ منتظرش باشم ولی ۹:۴۵ اومد...
خیلی خوشکل شده بود...
...
...
...
- این مانتو چه قدر بت میاد...
- مرسی...
چه قدر قشنگ این کلمه رو تلف میکنه...
- سودا جان امروز خیلی خوشکل شدی راستشو بگو چی کار کردی...
چیزی نمی گفت چشمش به خیابون بود و رانندگی میکرد ... بیشتر خجالت میکشید...
- خوب حالا کجا بریم مجتبی جان...
- نمیدونم...
- (باخنده) اینجا شهر تو هست نمیدونی کجا بریم...؟؟؟ اگه تهران بود الان میرفتیم یه جای خوب...
- خوب نمیدونم... چه کار کنم ... هر جا دوست داری برو... .
- میریم صدرا یه گشت میزنیم
- باشه... بریم...
آخ کاش زبونم لال میشد نمیگفتم ...
...
...
...
سودا ماشین داره سوت هشدار میده...
صدای جیغ لاستیک...
خدای من...
...
...
...
- سودا
- سودا
- مجتبی زنده هستم...
- بیا بیرون...
...
...
...
پلیس...
کارت ماشین...
گواهینامه...
...
...
ماشین روی سقف افتاده و له شده دهن عزیزم ... داره خون میاد...
اورژانس...
معاینه...
...
...
آتش نشانی...
جرثقیل...
...
...
...
دیگه چیزی یادم نیست...
...
...
توی یه بی- ام- و دارم میرم شرکت...
...
آقا یه سیگار به من بدید...
- چشم جوون...
- خدار و شکر کنید چیزی تون نشد...
ساکت باش احمق...
سرم گیچ میخوره...
شرکت که رسیدم دیگه چیزی حالیم نبود...
...
...
خدایا سودا جونم خیلی احساساتی هست...
خدا کنه توی روحیش اثر منفی نذاره...
بچه ها تو رو خدا دعا کنید...
وقتی یاد لبخند زدنش میافتم خیلی دلم مگیره ... طفلی خیلی خوشحال بود ... حسابی واسه امروز برنامه داشتیم...